یکشنبه ۲۶ دسامبر ۲۰۱۰

همه تغيير مي كنن اين تغيير رو افرادي كه به ما نزديكن متوجه نميشن چون اونا هر روز ما رو ميبينن و تغيير اروم آروم اتفاق ميوفته و اون افراد اين تغييرو حس نميكنن

افرادي هم كه ازمون دورن اين تغييرو متوجه نميشن چون ارتباط ما با اونها انقدر صميمي نيست كه متوجه تغييرامون بشن

افرادي متوجه اين تغيير ميشن كه ما رو كم ميبينن ولي از نزديك ميبينن افرادي كه خوب ميشناسيمشون و بعد از يه مدت ميبينيم تغيير بزرگي در رفتارشونه
تغيير شايد خود آدمم متوجه نشه ولي دسته سوم خوب ميفهمنش

چهارشنبه ۲۲ سپتامبر ۲۰۱۰

یکشنبه ۵ سپتامبر ۲۰۱۰

داره خفم مي كنه

يه چيزي گير كرده تو گلوم.هرچي تف ميكنم نمياد بيرون.هر چي قورت مي دم نمي ره پايين.تو مي دوني چيه؟

شنبه ۴ سپتامبر ۲۰۱۰

دوشنبه ۱۶ اوت ۲۰۱۰

دخترك چهار ساله 1

موقع قايم موشك بازي با بچه ها ميگه «منو يه جاي خنچ قايم چنيد»

جمعه ۱۳ اوت ۲۰۱۰

یکشنبه ۸ اوت ۲۰۱۰

مي بينم اون روزي رو كه.....

1-به خواسته مامان بابام احترام گذاشتم

2-رشته هايي رو كه گفتن توي فرم وارد كردم

3-يكي از اون رشته مزخرفا قبول شدم

4-رفتم دانشگاه اسم نوشتم

5-ترم سومه من انصراف دادم

6-قرار دوباره كنكور بدم

7-ميبينم كتابا عوض شدم

8-مي خنديم

یکشنبه ۱ اوت ۲۰۱۰

سه‌شنبه ۲۷ ژوئیهٔ ۲۰۱۰

دوشنبه ۱۹ ژوئیهٔ ۲۰۱۰

پنجشنبه ۸ ژوئیهٔ ۲۰۱۰

سه صلوات براي هاشمي و جاسبي و داوطلبان

امروز صبح مامانم بيدارم كرده كه پاشو برو آزمون بده و من بعد از يه عالمه جيغ و داد كه نمي خوام برم ..پاشدم رفتم.
بابام سر بلوار دانشگاه پيادم كرده بهم ميگه ديگه پياده شو بقيه شو خودت برو راه نيس ماشينو بيارم برگشتن هم بيا همين جا بايست.
من پياده شدم ،چقدر طولاني بود مسيرش تا دانشگاه نميرسيدم كه.توي راه هي مامان بابها رو ميبينم كه با بچه هاشون اومدن تازه بعضي ها هم خواهر برادري اومده بودن (حالا ديگه من كاري ندارم خواهر برادر بودن واقعا يا برادر دينيش بوده به من چه)بلاخره ميرسيم و داخل ميشيم اول دو قسمته برادران و خواهران بعد دوباره به هم متصل ميشه(حالا هدف از اينكه اول جدا كرده بودن من نمي دونم چي بود)بعد مي ريم داخل يه تونل هايي مي گردنمن وارد ساختمون مي شيم جامو پيدا كردم
اين خانمه تو ميكروفن هي چرت و پرت ميگه مثلا ميگه رابطين محترم دفترچه هاي عمومي رو جلوي داوطلبان باز كنيد ، ولي 5 دقيقه قبلش دفترچه هاي باز شده كنار صندلي هامون بود هر از چند گاهي هم مي گفت اجراي بند فلان كلان كشك بود بيخود واسه خودشون كلاس ميذاشتن ، قبل از برداشتن دفترچه ها هم گفت سه صلوات براي شادي روح امام وشهدا و سلامتي رهبر بفرستين كه من چون مي دونستم هاشمي راضي نيست نفرستادم تازه امسال جمله ي خامنه اي رو از رو دفترچه ها برداشتن
يه آقايي هم بود كه مي پرسيد كيا دست چپن وقتي ديد زيادن براشون توضيح داد كه نمي تونه بياره (حالا هدفش از اينكه پرسيده بود نمي دونم چي بود)
ادبياتا رو زدم داشتم اميدوار ميشدم به خودم كه با ديدن عربيا نااميد شدم دين و زندگيش هم خوب و من روي اون سوالي كه پرسيده بود نتيجه ي اخلاص بندگان چيه خيلي فكركردم و به نتيجه اي جز بدبختي نرسيدم كه البته تو گزينه ها نبود و سوال ديگه اي كه منو به فكر واداشت اين بود كه كي انسان آرماني ميشود و زندگيش معلق نيست و من كه له دنبال گزينه ي هيچ وقت بودم كه توي گزينه ها نبود
چه احساس بدي دلشتم وقتي بچه هاي سو مدرسمون رو اونجا ديدم
بلخره ساعت 11 اومديم بيرون مردم از گرما تا رسيدم به جايي كه بابام اومده بود تازه بهم ميگه صبح كه رفتي تا دم در اومدم ببينم كم و كسري نداري و من فكم داشت مي اوفتاد و نمي دونستم چي بهش بگم

دوشنبه ۵ ژوئیهٔ ۲۰۱۰

اتمام حجت با مامان گودري كه دلم نمياد بلاكش كنم

همه تون كه مي دونيد مامانا چقدر گير ميدن ، وقتي بشيني پاي كامپيوتر گير دادنشون بيشتر مي شه ، وقتي هم كه كنكوري باشي گير دادنشون به توان n ميشه حالا همه ي اينا يه طرف
مشكل من اينه كه نمي تونم با خيال راحت آيتم شر كنم نمي تونم هر پستي رو لايك بزنم نمي تونم نوت بنويسم نمي تونم نظر بذارم چون دخترخالم مثل يه مامان منو توي گودر چك مي كنه بعد هي مياد گير مده كه مثل تعداد آيتم شرهات از يه تعدادي بيشتر شده
ديشب اس ام اس زده هي گير مي ده كه اينا چين مي نويسي
(( حالا خانم محترم دخترخاله ي عزيزم مامان گودريم و ... اين پست اونلي واسه تو كه در رفتار خودت تجديد نظر كني وگر نه اسمت رو اعلام ميكنم تا همه بدونن در پس اين چهره ي ناز من با چي طرفم ))